تبلیغات
 من و نوجوانی - مرگ

مرگ

مرگ ...




مرگ  فرشته ی تاریکی نیست...

مرگ جدایی روح از بدن نیست...

مرگ ایست قلبی نیست...

مرگ چشم از جهان بستن نیست...



باز کردن چشم ها به سمت سیاهی های زندگی ست...




مرگ خوابیدن تو تابوت یا قبر نیست...





مرگ اشک عزیزان نیست...

مرگ  یه نیازه...

یه خواهشه برا توقف زندگی...



مرگ...دست به دامن فرشته ی تاریکی شدنه...

طوری که اونم به حال تو گریش میگیره...

مرگ ،ینی فهمیدن همه چیز ...

و نفهمیدن خیلی چیزا...

شکست احساس...

در اوج بی احساسی...






درد داره...

دردم میاد...






کسیکه مرده ،همه چیزو میفهمه...

دیگران نمی فهمنش...

کسی که مرده،وسیله بازی بقیس...

عروسک خیمه شب بازیه...

آدم زنده ها محلش نمی ذارن...

چون هیچی نمیفهمن ...




دلشون خوشه...

آی آدم زنده ها...

امیدوارم یه روز بمیرید!

به جبران اون همه آدمی که کشتید...




یه چیزی غیر از پوست وگوشت و خون تو بدنمون هست

یه چیزی بیشتر...

که با پیوند عضو و اهدای خون نمیشه برش گردوند...

با بخیه نمیشه ترمیمش کرد...

با تزریق آنتی بیوتیک نمیشه مقاومش کرد...

لامصب اسمش احساسه...

یه عده دارنش...

یه عده هم خوراکشون احساسه...

یه عده احساسشون تو قبرستون خاک شده...





دارم خاکا رو کنار می زنم ...

دستام خونیه...

صورتم خیس و نمناک...

حالم بده....

ولی هرگز....

احساس

گاز

نمی زنم!







طبقه بندی: دلنوشته ها،

تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 07:53 ب.ظ | نویسنده : آیلا | دیگه مهم نیس بدی یا ندی

  • paper | شوم | پارک ایران