تبلیغات
 من و نوجوانی - داستان زندگی یه زن زخم خورده

داستان زندگی یه زن زخم خورده

 داستان از اونجا شروع شد که من مردم...









من و اون تو یه گردان خدمت می کردیم...

جنگ مدتها قبل شروع شده بود.همه ی مردم چه زن وچه مرد موظف بودن به جنگ برن...

من و یکی از دوستای دوران کودکیم هم عازم این جنگ بزرگ شدیم...

دوتا دختر بی درد و غم که واسه خودشون زندگی میکردن...

اوابل با مخالفت پدر و مادرامون شروع شد اما بعد،اجبار به اونا اجازه ی محدود کردن مارو نداد

بنابراین رفتیم تا بریم....

هردو هیجان زده بودیم...داستان های زیادی درمورد جنگ شنیده بودیم اما ترسمون از

تجربه درداش بود...درد...

ما تو قسمت بانوان و کمانگیر ها کاری پیدا کردیم....

سنی نداشتیم...هردو 15 ساله بودیم ....

و چون نیروی بدنی کافی برای مبارزه نداشتیم ،پادویی میکردیم...از صبح تا شب جون میکندیم و

شب به امید این میخوابیدیم که فردا ما هم نیز افتخار داشتن لقب کماندار رو نصیب خود و خانواده کنیم...

مدتهای زیادی ظول کشید...ماه ها گذشت و حالا ما آماده بودیم تا به آرزوی خودمون برسیم...

ما سخت کوش بودیم و البته کمی سمج بنابراین به مراد دلمان هم زودتر رسیدیم...

بعد از این که آموزش ها و پادویی ها رو پشت سر گذاشتیم ،ملقب شدیم به لقب کمانداران جوان

من لقب روباه کماندارو گرفتم چون فوق العاده با سیاست و زیرکانه عمل میکردم البته

طبق گفته های استادامون...

دوستم ملقب شد به شیپورچی چون خیلی بلند حرف میزد اما در عین حال صدای رسا و

زیبایی داشت.یکم بهش حسودیم میشد.اون مهربون و خوش برخورد بود و همه دوسش داشتن

حتی سخت گیر ترین و بی اعصاب ترین آدما ی دور و ورمون...

زمستون سختی از راه رسید و همه ی ماها رو گرفتار خودش کرد...

هوا بی نهایت سرد بود و سرما تا مغز استخونمون می رسید...باید مراقب بودیم تا مریض نشیم...





و ممکن بود با وجود بیماری دشمن مارو غافلگیر کنه و در نتیجه جنگ و ببازیم...

ما مریض نشدیم اما بیشترمون در اثر ذات الریه جون خودشونو از دست دادن...

ما قبرای کافی برای خاک کردنشون نداشتیم...مجبور میشدیم بدن جوون و بی جونشونو

به شهر خودشون منتقل کنیم...با گاری...

صحنه ی ناراحت کننده ای بود اما ما باید ایستادگی میکردیم...حداقل به خاطر کشورمون.

به خاطر خانواده هایی که دختران و پسرانی را از کف داده بودند...

به خاطر مردممون...

اما همون زمستون ،سرنوشت من و دوستمو برای همیشه عوض کرد...

و اونم جنگیدن تا پای مرگ برای آزادی...

تراژدی که روحمو داغون کرد...

ادامه دارد...




طبقه بندی: داستان،

تاریخ : شنبه 5 تیر 1395 | 10:38 ب.ظ | نویسنده : آیلا | نظرات

  • paper | شوم | پارک ایران