تبلیغات
 من و نوجوانی - داستان زندگی یه زن زخم خورده 2

داستان زندگی یه زن زخم خورده 2

عزیزان نابغه...

واقعا شما قضیه ی داستان قبلیو نگرفتین؟؟؟

خیلی شاهکارین واقعا!

خدا جمیعا شفا بده

موضوع تاریخیه تقریبا

تو یه دوره از تاریخه که وجود نداشته

و خودم ابداعش کردم...

گرفتین؟

داستان زندگی زنیه بعد از اتفاقاتی تو یه جنگ خیالی تو مثلا 100000 سال پیش...

به دریای بیکران خیره شده بود.درحالی که روی برآمدگی تپه مانندی در ساحل نشسته بود

زیر لب اهنگی را زمزمه میکرد همچون مادری که برای دریا لالایی میخواند تا آرام بگیرد...

به دور دست ها خیره میشد و غرق در فکر و رویا...

در فکر اینکه چه زندگی می توانست داشته باشد و چه داشته هایی...چه غنیمت ها که جمع نکرد و

چه زخم هایی که نخورد...

اما سپس پوزخندی زد .با خود فکرد کرد« همینی که دارم را با یک دنیا عوض نمیکنم»

و دوباره به آبی دریا خیره شد.شبیه خودش بود.

پر تلاطم ،پر موج و ولی ساکت و بی آلایش....

هر لحظه در تغییر و مسافرت...شاید با موج ها نسبتی داشت!

همینطور که به صدای دریا گوش می سپرد،صدایی شنید.صدایی که اصلا شاد و آرام بخش نبود.

صدای پر تشنج .صدای فریاد ها و جیغ های یک موجود که از آنور ساحل به گوش می رسید.

بدون مکث بلند شد و با دقت بیش تری گوش داد.وقتی سر برگرداند انسانی را دید که به سمت او

می دوید .و پشت سر او موجوداتی بلند تر و بزرگ هیکل تر از او به دنبالش می دویدند.

از آن فاصله تشخیصش دشوار بود.حرف هایی بینشان رد و بدل میشد که در صدای امواج دریا گم

میگشت.زن با کنجکاوی تمام می نگریست و آرام آرام جلو می رفت.

باید مطمئن میشد چیزی که با چشم میدید درست و حقیقی است...

آن موجودات درشت هیکل ،مردانی پر زور و قوی بودند با بدنی فربه .سه نفر.که همگی

دنبال دختر بچه یا پسر بچه ای می دویدند.

فقط یک احتمال وجود داشت: انها برده فروش بودند.

کار آنها دقیقا همین بود.دنبال کودکان بدون سرپرست یا ولگرد می گشتند و انها را می ربودند.

کم پیش می امد اما ممکن بود فرزندان پدرو مادر دار هم بدزدند.آنها نه تنها بچه ها ،بلکه اسیران جنگ،بی خانمان ها

و هرکسی که دستشان می رسید را می گرفتند ،داغ می زدند و به قیمت بالایی به اشراف زاده های خارج از

سرزمین می فروختند.سرنوشت چنین بیچاره هایی نامعلوم بود.

یاد خودش افتاد که چنین وضعیتی را از سر گذرانده بود اما به لطف خدا جان سالم به در

برده بود.با این افکار و دیدن آن صحنه،درد تمام شلاق هایی که خورده بود بدنش را میسوزاند

و جای داغی که به او زده بودند درد میکرد.ماتش برده بود که چه کند.

لحظه ای فکر فرار به سرش زد.اما بعد صدای موج های خروشان او را از خواب و رویا بیرون کشید.

از طرفی دختر از دست آن سه هیولا که دوبرابر او قد و وزن داشتند فرار می کرد .او کوچک و فرز بود

و تند  می دوید.اما مطمئن نبود بتواند از چنگ آن کفتارها ی وحشی تا مدت طولانی در برود.دویدنش بیهوده بود

خود این را می دانست اما می دوید تا بعد از کاری که نکرده پشیمان نشود.

او بازی بدی با سرنوشت کرده بود.در دل پدر و مادرش را لعنت میکرد که اورا اینگونه به حال خود رها کرده

بودند ....حداقل ای کاش موقع تولد از شرش راحت میشدند تا مجبور نباشد در خیابان ها ول بگردد و

غذا و لباس کش برود!مردن برتر از چنین زندگی خفت باری بود....

در همین حین یکی از آن سه ،سنگی پرت کرد و سنگ محکم به سر دختر خورد و تعادلش را برهم

زد.و نهایتا روی ساحل شنی سقوط کرد.سه مرد از روی خوش حالی خرناس می کشیدند و می خندیدند و

مثل گرگ هایی که دور شکار حلقه می زنند دور شکار خود حلقه زدند.

دختر و گیج و منگ سرش را از روی ماسه بلند کرد اما قبل از آنکه حرکی بکند،موهایش را کشیدند و

او از درد جیغ بلند تری زد.

_ دزد کوچولو!خیال کردی خیلی زبلی؟حالا وقتی یه داغ رو پیشونیت زدم حالیت میشه.

مرد ،چاقویش را از جیبش در آورد .چشمانش از حرص برق می زد و همچنان موی دختر را می کشید

تا سرش بالا بماند.

_ اما قبلش،موهای قشنگتو کوتاه میکنم ...کلاه گیس قشنگی میشه...هیچ زنی چنین موهای

زیبا و خوش رنگی نداره....

دختر از درد هق هق میکرد و زمین را چنگ میزد تا کمی از سوزش کم شود.

سه مرد با خوش حالی منتظر یک دسته موی مشکی زیبا بودند تا آنکه صدایی تمرکزشان را برهم زد.

_ چطوره اول موهای خودتو بچینم؟

و قبل از آنکه کاری انجام دهند تیری از بالای سرش عبور کرد و به دریا افتاد.

همه سرشان را برگرداندند تا صاحب صدا را ببینند.

ادامه دارد






طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 18 تیر 1395 | 10:35 ق.ظ | نویسنده : آیلا | نظرات

  • paper | شوم | پارک ایران